تبليغاتX
love story


love story

عشق مرده
اگر عشق نبود به کدامین بهانه ای می خندیدیم و می گریستیم؟

کدام لحظه های ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری....

بی گمان پیشتر از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود

 

دوست عزیز عشق اگه عشق باشه هیچوقت نباید مرده باشه

و در ضمن چرا نباید یادم بیای؟؟؟؟؟؟؟؟دوران دبیرستانم بهترین دوران زندگیم بود و میدونم که دیگه هیچوقت مث اون وقتا احساس خوشبختی نخواهم کرد.تک تک لحظه هام یادمه تو هم جزیی از اون خاطراتی

 

 

عشقت را هرگز بازگو نکن عشقی که هرگز به زبان نيايد مثل نسيم ملايم ساکت و

 

نامرئی می گذرد و همه چيز را بر سر راه خود تکان می دهد من عشقم را به زبان اوردم

 

و قلبم را برای او گشودم، سرد و لرزان ،با ترس مرگبار و او رفت...

 

بعد ها مسافری بر سر راهش پيدا شد ساکت و نامرئی مثل باد و او عشق اين مسافر را

 

پذيرفت

تاريخ چهارشنبه 28 دی1390سـاعت 11:22 بعد از ظهر نويسنده بیتا پزشکی| |
i413141_11.gif (242×58)
بعضی وقتا هست که دوست داری کنارت باشه . . .
محکم بغلت کنه . . .
بذاره اشک بریزی تا آروم شی . . .
بعدآروم تو گوشت بگه:
.
.
.

«دیوونه من که باهاتم»

تاريخ یکشنبه 29 آبان1390سـاعت 11:45 قبل از ظهر نويسنده بیتا پزشکی| |
i413141_11.gif (242×58)
دلم چون کودکی دلگیر، پا را بر زمین کوبد
که "عمر خویش می خواهم!
روان و راحت و آرام جان خویش می خواهم!"
***
نمی فهمد دل سرکش
نمی فهمد خطا رفته است بازی را
دل کودک، به هر سازی که می گویم،
برایم باز می گوید:

"که عمر خویش می خواهم، پسم ده نازنینم را!"
***
برایش قصه گفتم دوش، تا شاید بیاساید
نگاهش همچنان سنگین به لبهایم
هر از چندی به من می گفت:
"یارم کو؟ برایم قصه ی او گو!"
***
ز چشمش قطره ای سنگین فرو افتاد
"وا بیســـــــــاد! پاسخ گو!!!
بهارم را کجا راندی؟
نگارم را، امید روزگارم را کجا راندی؟
به هر ساز تو رقصیدم
شکستم، دل نبستم
باز خندیدم!
تلف کردی جوانی را به تنهایی
نگفتم هیچ!
حالا آشیانت کو؟
و یار مهربانت کو؟!"
***
دل تنگم! مزن سنگم! توانم نیست
آری! آشیانم نیست!
یار مهربانم نیست!
بی جرم از برم دامن کشیده است او
من خود، زخمی ام زین غم
مزن سنگم دل تنها! مزن سنگم!
توانم نیست.

آری! آشیانم نیست!
یار مهربانم نیست!
بی جرم از برم دامن کشیده است او
من خود، زخمی ام زین غم
مزن سنگم دل تنها! مزن سنگم!
توانم نیست.

تاريخ چهارشنبه 11 آبان1390سـاعت 12:47 بعد از ظهر نويسنده بیتا پزشکی| |
i413141_11.gif (242×58)
چه تخفيف بزرگي خوردست قيمت هر انسان

چه كسي ميگويد كه گراني اينجاست

دوره ي ارزانيست،

چه شرافت ارزان

تن عريان ارزان

و دروغ از همه چيز ارزانتر

و چه تخفيف بزرگي خوردست قيمت هر انسان

تاريخ دوشنبه 30 خرداد1390سـاعت 10:4 قبل از ظهر نويسنده بیتا پزشکی| |
i413141_11.gif (242×58)
مامانی روزت مبارک
Lovely-Kids_Blogfa_1728.jpg 
تاريخ سه شنبه 3 خرداد1390سـاعت 12:50 بعد از ظهر نويسنده بیتا پزشکی| |
i413141_11.gif (242×58)
ماندن همیشه خوب نیست. رفتن هم همیشه بد نیست.

اگر نروی هر آنچه ماندنیست خواهد رفت.

برو و بگذار چیزی از تو بماند که نبودنت را گرانبها کند.

برو و نگذار ماندنت باری بشود بر دوش ِ دل کسی که شکستن غرورت برایش از شکستن سکوت آسانتر باشد.

شاد برو، شاد از این باش که اگر ترا او نشناخت، عشق شناخت.

رفتن همیشه بد نیست.

آنگونه برو که هیچ نگاهی نتواند ترا انکار کند و هیچ دلی نتواند ...

برو، فقط برو.
تاريخ شنبه 31 اردیبهشت1390سـاعت 12:45 بعد از ظهر نويسنده بیتا پزشکی| |
i413141_11.gif (242×58)
یــــــــــــــــــــــــــه روز ...!
  یه روز یه ترکه....

اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.. ؛


    خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛


    یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد!


    جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد،


    فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو.. ،


    برای اینکه ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم.. .


    یه روز یه رشتیه.. ! -

 


    اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛


    برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد،


    برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛


    اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد ...


    یه روز یه لره بود،


    کریم خان زند


    ساده زیست ، نیك سیرت و عدالت پرور بود و تا ممكن می شد از شدت عمل احتراز می

كرد.

    یه روز ما همه با هم بودیم.. ،      ترک و رشتی و لر و اصفهانی و ... !     تا اینکه یه عده

رمز دوستی ما رو کشف کردند .    و قفل دوستی ما رو شکستند .. ؛     حالا دیگه ما برای هم

 جوک می سازیم،    به همدیگه می خندیم،     و اینجوری شادیم .. ؛     خیلی خوش می

 گذره !!!

تاريخ دوشنبه 22 فروردین1390سـاعت 1:52 بعد از ظهر نويسنده بیتا پزشکی| |
i413141_11.gif (242×58)
تولدت مبارک عشق من

    تـــــــولدت مــــبـــــارک    

چه لطيف است حس آغازي دوباره،
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...
و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!
و چه اندازه شيرين است امروز...
روز ميلاد...
روز تو!
روزي که تو آغاز شدي!
تولدت مبارک
 
دوست دارم
تاريخ یکشنبه 14 فروردین1390سـاعت 11:47 قبل از ظهر نويسنده بیتا پزشکی| |
i413141_11.gif (242×58)
تولدت مبارک عشق من
Click to view full size image

چندین سال پیش…
امروز  بود که پا به این دنیا گذاشتی
انگار همین دیروز بود که پاییز را پشت سر گذاشتی
خدا یکی از فرشته های زیبا و مهربانش را به این دنیا هدیه داد
تویی آن هدیه ی زیبا از طرف خدا برای این دنیا
بهار تو را دید و تو شدی آغاز زیباییها
بهار تو را دید و تو شدی آغاز شکفتن گلها
از همان روز خدا تو را به من داد ، عشق تو را در قلبم مثل رازی پنهان قرار داد
سالهایی نیز که تو نبودی اما عشق تو بود قلبم پر از آرامش و عشق و محبت بود
میدانستم یکی مثل تو به این دنیا آمده و در راه است ، و این دل من است که خودش میداند و چشم انتظار است
لحظه ی به دنیا آمدن تو ، لحظه شکفتن غنچه ای است در میان گلبرگهای سرخ قلبم که گلستان میکند باغ وجودم را
در لحظه آمدنت دنیا به سوی تو مینگرد تا لحظه شکفتن زیباترین گل را ببیند و آمد روزی که که یک قلب عاشق مثل قلب من این گل زیبا را از شاخه اش بچیند و در گلدان وجودش بگذارد!
خدایا هر چه آفریدی برایم یک طرف ، این فرشته ی زیبا را که به من هدیه دادی یک سوی دیگر
آرزوی من همیشه همین سو بوده ، این فرشته ی زیبا از آغاز تولدش در قلب من بوده
که اینگونه قلب من در روز میلادش پرتپش و شاد است ، هر تپشش فریاد عشق و آواز است
که میزند با هر تپش فریاد عشق، عزیزم تولدت مبارک ،هدیه من به تو یک دنیا عشق!

تاريخ یکشنبه 14 فروردین1390سـاعت 11:39 قبل از ظهر نويسنده بیتا پزشکی| |
i413141_11.gif (242×58)
تولدت مبارک عشق من

برای تو که اولین حکایت بی انتهای عشقم هستی مینویسم که دوستت دارم و ۲۱شاخه گل رز سرخ را در سبدی آکنده از صفا به همراه قلب مملو از عشقم تقدیم تو میکنم و ۲۱ کبوتر سفید را در آسمان عاشقان رها میکنم تا همگی۱۵ فروردین زادروز سبزت را به تو تبریک گویند.

تاريخ یکشنبه 14 فروردین1390سـاعت 11:37 قبل از ظهر نويسنده بیتا پزشکی| |
i413141_11.gif (242×58)
تولدت مبارک عشق من
 



تاريخ یکشنبه 14 فروردین1390سـاعت 11:31 قبل از ظهر نويسنده بیتا پزشکی| |
i413141_11.gif (242×58)
در تو چیزی هست که ...
  هرگاه شعله می گیری

 

  از بیرونم تا درونم ...

 

  از می دانم تا نمی دانم هایم را

 

  زیر و رو می کنی !

 

  عجیب تر آنکه

 

  هرگز در من غروب نکرده ای ؛

 

  چه شامگاهان ،

 

  چه روزهای ابری !

 

  در من باریده ای ، بیش از آنچه آسمان بر زمین .

 

  در من ریشه داری

 

  از چشم تا دل !

 

  خورشید را می دانم ، آتش است

 

  تو را نه !

 

  هر روز غروب می کند

 

  و تو ... هر لحظه در من می زایی هزار خورشید بی غروب را

 

  هزار بار لذت اولین بار عاشق شدن را

 

  می دانم .... در تو چیزی هست که نمی دانم !

 

ghokhorshid.jpg

تاريخ سه شنبه 17 اسفند1389سـاعت 1:28 بعد از ظهر نويسنده بیتا پزشکی| |
i413141_11.gif (242×58)
دلیل عاشقی !!؟

یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟

من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم

ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه كه نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم 

تاريخ سه شنبه 17 اسفند1389سـاعت 1:20 بعد از ظهر نويسنده بیتا پزشکی| |
i413141_11.gif (242×58)

خوب من بی بهانه باور کن
بی تو اینجا بهار خوبی نیست
من بمانم تو رفتنی باشی
این که اصلا قرار خوبی نیست
عید امسال تنگ می چسبم
به تن مهربان تنهایی
بی تو تکرار می کنم با خود
دل سیاستمدار خوبی نیست
تو بخند و بخند و باز بخند
جای این اشک ها که می ریزم
خوب شد که تو زود فهمیدی
گریه راه فرار خوبی نیست
قبر این مردگان خاک آلود
التماسی ست از سر اجبار
که خدا هفت بار فرمودند
مرگ، گشت و گذار خوبی نیست
دست کم روزهای آخر را
اندکی عاشقانه تر طی کن
تا توانی دلی بدست آور
دل شکستن که کار خوبی نیست

تاريخ شنبه 30 بهمن1389سـاعت 2:9 بعد از ظهر نويسنده بیتا پزشکی| |
i413141_11.gif (242×58)

منم زیبا

 که زیبا بنده ام را دوست میدارم

 تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

 ترا در بیکران دنیای تنهایان

 رهایت من نخواهم کرد

 رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

 تو غیر از من چه میجویی؟

 تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

 تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم

 تو دعوت کن مرا با خود به اشکی .یا خدایی میهمانم کن

 که من چشمان اشک الوده ات را دوست میدارم

 طلب کن خالق خود را.بجو مارا تو خواهی یافت

 که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

 وصل عاشق و معشوق هم،اهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

 تویی زیباتر از خورشید زیبایم.تویی والاترین مهمان دنیایم.

 که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

 وقتی تو را من افریدم بر خودم احسنت میگفتم

 مگر ایا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

 هزاران توبه ات را گرچه بشکستی.ببینم من تورا از درگهم راندم؟

 که میترساندت از من؟رها کن ان خدای دور

 آن نامهربان معبود.آن مخلوق خود را

 این منم پروردگار مهربانت.خالقت.اینک صدایم کن مرا.با قطره اشکی

 به پیش اور دو دست خالی خودرا. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

 غریب این زمین خاکی ام.آیا عزیزم حاجتی داری؟

 بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.به نجوایی صدایم کن.بدان اغوش من باز است

 قسم بر عاشقان پاک با ایمان

 قسم بر اسبهای خسته در میدان

 تو را در بهترین اوقات اوردم

 قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من

 قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

 قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

 برای درک اغوشم, شروع کن, یک قدم با تو

 تمام گامهای مانده اش با من

 تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید 

ترا در بیکران دنیای تنهایان.

 رهایت من نخواهم کرد

                                       

تاريخ پنجشنبه 14 بهمن1389سـاعت 10:21 قبل از ظهر نويسنده بیتا پزشکی| |
i413141_11.gif (242×58)
تو بی خیال باش...

عشق برای تو . احساسم برای تو . زندگیم برای تو . من هیچی

 نمی خواهم.

با قلب واحساس من بازی کن این قلب سرگرمی تو. تو شاد باش

 من می سوزم.

 تو بی خیال باش من می سازم. در راه عشق تو مثل آتش

 سوختم.

اینک خاکسترم جامانده است.

خاکستری که تنها با یاد محبت و عشق تو دوباره شعله ور خواهد

 شد.

در راه عشق تو چه سختی هایی کشیدم. چه شکنجه هایی دیدم.

چه غم وغصه هایی چشیدم. و چه اشکهایی که نگو برای تو

 ریختم.

غرورم را شکستم. از همه گناه هایت گذشتم. همه اینها فدای قلب

 بی وفای تو.

از آن سو؛ تو از عشق سرد شدی. از این سو؛ من در عشق تو

 سوختم.

 از آن سو؛ تو بی خیال این دل عاشق من بودی.

از این سو من لحظه به لحظه به یاد تو دلتنگ تو بودم. این دل من

 برای تو است.

هرچی می خواهی آنرا بِشکن. بشکن تا من همچنان بسوزم.

سوختن در آتش عشق تو به من گرمای یک زندگی براز اُمید را می

 دهد.

تو در آن سو در آسمان به ستاره هایی که چشمک می زنند نگاه

 می کنی.

من در این سو با حسرت به تو نگاه می کنم.

ودر حسرت آن روزهایی می نشینم که کنار هم بودیم

وهیچ کسی مثل ما همدیگر را دوست نمی داشت.

عزیزم تو با آرامش زندگی کن تا من با آرامش تو عاشقانه زندگی

 کنم.

 اگر با شکستن این دل من دیدن آن لحظه که در عشق تو می

 سوزم

وبا عشقت می سازم ترا آرام می کند حرفی نیست دلم را بشکن.

وبا آن بازی کن.... اما یادت باشد همیشه پشیمانی فایده ندارد....


 

تاريخ چهارشنبه 29 دی1389سـاعت 11:53 قبل از ظهر نويسنده بیتا پزشکی| |
i413141_11.gif (242×58)
نگرانتم نفسم برگرد

من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من ...
غصه هایت برای من ...
همه بغضها و اشكهایت برای من ...
بخند برایم بخند
آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را ...
صدای همیشه خوب بودنت را
دلم برایت تنگ شده
دوستت دارم ...
 

 

تاريخ یکشنبه 28 آذر1389سـاعت 10:55 قبل از ظهر نويسنده بیتا پزشکی| |
i413141_11.gif (242×58)
دستمو بگیر !!!

به تو که فکر میکنم  از همیشه بهترم               وسط غربت آب صدفی شناورم

به تو که فکر میکنم باغ خوش غزل منم     غنچه و پولک منم، بهترین مَلمَل منم

دستمو بگیر                       دستمو بگیر

به تو که فکر می کنم گُر میگیرم از خوشی

مثل یک رنگین کمون   وسط جمعه کُشی

دستمو بگیر تا بالم در بیاد                         که تن من رقص جانانه می خواد

رقص آزادیه رنگهای قشنگ                          رقصی که هیچکسی یادم نداد

دستمو بگیر                     دستمو بگیر

دستمو بگیر                    دستمو بگیر

تاريخ جمعه 7 آبان1389سـاعت 8:38 بعد از ظهر نويسنده بیتا پزشکی| |
i413141_11.gif (242×58)
لحظه ی دیدار نزدیک است
لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام ، مستم
 
باز می لرزد ، دلم ، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ

های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست

و آبرویم را نریزی ، دل

ای نخورده مست
 
لحظه ی دیدار نزدیک است!
منتظر عشق
تاريخ جمعه 7 آبان1389سـاعت 8:32 بعد از ظهر نويسنده بیتا پزشکی| |
i413141_11.gif (242×58)
برای اینکه به یه نفر بگی که چقدر دوسش داری و چقدر برات مهمه، اونقدر منتظر نمون تا اینکه بالاخره دیر بشه. چون وقتی که اون یه نفر بره دیگه مهم نیست که تو چقدر بلند فریاد میزنی و گریه میکنی چون دیگه نمیتونه صداتو بشنوه
تاريخ جمعه 7 آبان1389سـاعت 7:55 بعد از ظهر نويسنده بیتا پزشکی| |
i413141_11.gif (242×58)
کم مونده
فقط ۱ روز و ۱۰ ساعت مونده عزیزم
تاريخ سه شنبه 4 آبان1389سـاعت 1:33 بعد از ظهر نويسنده بیتا پزشکی| |
i413141_11.gif (242×58)

دلم برای کسی تنگ است                   

                      که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد 

 

                            کسی که زیبایی کلامش مرا در عشقش غرق می کند 

                                کسی که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند

دلم خیلی برات تنگ شده  هنوز صدات تو گوشمه که با عشق برام حرف میزدی و حدیثه مهر و محبت رو تو

گوشم زمزمه میکردی. دلم برات تنگ شده گلکم.ازت میخوام همیشه پیشم بمونی آخه دل من طاقت دوریتو نداره.

چطوری میتونه ازت دور باشه وقتی که تو تمام تاروپودش رو با عشقت گره زدی؟ میدونم دوری واسه توام

سخته .میدونم وقتی پیشت نیستم دلت تمام دنیا رو فریاد میزنه. پس بیا این حصار جدایی رو بشکنیم و بسمت هم

بیایم تا آروم نوای باهم بودن رو تو گوش هم زمزمه کنیم.....

تاريخ پنجشنبه 29 مهر1389سـاعت 9:50 قبل از ظهر نويسنده بیتا پزشکی| |
i413141_11.gif (242×58)
دلم برات تنگ شده

سلامی بعد از یه دنیا فاصله بعد از فرسخ ها دلواپسی...


اونقدر دلم واست تنگ شده, اونقدر هوای تو رو کردم که حوصله هیچ چیز و هیچ کس رو ندارم...


می خواستم دیگه برات ننویسم اما...... من به تو وابسته شدم...


نوشتن برای تو, مثل هوائیه که باهاش نفس می کشم...


صحبت برای تو ودر مورد توبا گوشت وخون من عجین شده...


دلم خیلی برات تنگه به اندازه دریای چشمات...


اشک برای ریختن دارم...


نمی دونم چقدر فاصله بین ما مونده...؟


دلم واسه مهربونیات پر می کشه


هر شب چشمامو می بندم به امید اینکه نگاه پر فروغت به خوابای تاریکم روشنی ببخشه


دلم تنگه واسه گرمای وجودت... واسه عطر تنت


دوست دارم به اندازه هر چی شقایق دل تنگه...!

تاريخ پنجشنبه 29 مهر1389سـاعت 9:39 قبل از ظهر نويسنده بیتا پزشکی| |
i413141_11.gif (242×58)
No subjEct

تقدیم به او که به رسم جاده خیلی دور است

اما به رسم دل با او فاصله ای نیست

تاريخ پنجشنبه 22 مهر1389سـاعت 7:22 بعد از ظهر نويسنده بیتا پزشکی| |
i413141_11.gif (242×58)

و خدا زن را آفـرید

هنگامی که خدا زن را آفرید به من گفت:

"این زن است. وقتی با او روبرو شدی، مراقب باش که ..."
اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ مکار سخن او را قطع كرد و چنین گفت:

"بله  وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نكنی.

سرت را به زیر افكن تا افسون افسانه ی
گیسوانش نگردی و مفتون فتنه ی چشمانش نشوی

كه از آنها شیاطین میبارند.

گوشهایت را ببند تا
طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی كه مسحور شیطان میشوی.

از او حذر كن كه یار و همدم  ابلیس است.

مبادا فریب او را بخوری كه خدا در آتش قهرت میسوزاند و به چاه ویل سرنگونت میکند....
مراقب باش...."
و من بی آنكه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفرید،

گفتم: "به چشم."
شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد كه:

"خلقت زن به قصد امتحان توبوده است و این از لطف
خداست در حق تو. پس شكر كن و هیچ مگو...."
گفتم: "به چشم."
در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت

و من هرگز زن را ندیدم، به چشمانش ننگریستم،
و آوایش را نشنیدم.

چقدر دوست میداشتم بر موجی كه مرا به سوی او میخواند بنشینم،

اما از خوف
آتش قهر و چاه ویل باز میگریختم.
هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشی از

نیاز به چیزی یا كسی كه نمیشناختم
 اما حضورش را و نیاز به وجودش را حس می كردم .

دیگر تحمل نداشتم . پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم،

و گریستم. نمیدانستم چرا؟
قطره اشكی از چشمانم جاری شد و در پیش پایم به زمین نشست.

به خدا نگاهی كردم مثل همیشه
لبخندی با شكوه بر لب داشت و مثل همیشه بی آنكه حرفی بزنم

و دردم را بگویم،  میدانست.
با لبخند گفت:

"این زن است . وقتی با او روبرو شدی مراقب باش كه او داروی درد توست.
بدون او تو غیرکاملی . مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را بشكنی كه او بسیار شكننده است .

من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم.

نمیبینی كه در بطن وجودش موجودی را میپرورد؟
من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآورده ام.

پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی مطلق
را نداری به چشمانش نگاه نكن، گیسوانش را نظر میانداز،

و حرمت حریم صوتش را حفظ كن
تا خودم تو را مهیای این دیدار كنم."
من اشكریزان و حیران خدا را نگریستم. پرسیدم:

"پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل تهدید كردی؟"
خدا گفت: "من؟"
فریاد زدم: "شیخ آن حرفها را زد و تو سكوت كردی.

اگر راضی به گفته هایش نبودی چرا حرفی نزدی؟”
خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی گفت:

"من سكوت نكردم، اما تو ترجیح دادی صدای شیخ را بشنوی
و نه آوای مرا."
و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان حرفهای پیشینش را تكرار میكند
تاريخ پنجشنبه 22 مهر1389سـاعت 8:56 قبل از ظهر نويسنده بیتا پزشکی| |
i413141_11.gif (242×58)

در این اتاق  بوی تو

در این کوچه صدای تو

در این خیابان خاطره قدم های تو

 

 در این شهر چه کنم بی تو؟                     

تاريخ پنجشنبه 15 مهر1389سـاعت 11:52 قبل از ظهر نويسنده بیتا پزشکی| |
i413141_11.gif (242×58)

تو تنهايي

ومن صد بار تنهاتر

تو ميداني كه من جز با تو

با هر كس كه باشم...باز تنهاييم

تو ميداني كه اين بغض فرو خورده

به جز بر شانه هاي استوارت

جاي ديگر وا نخواهد شد

و ميداني كه من يك عمر چشمانم به در بودست....

دلم امروز ميخواهد

كه اين را هم بداني كه......

دگر ناب توانم نيست

ببين سردي زمستان دستانم را خجل كرده

وحتي اشك هم ديگر...

تسلي بخش غمها نيست

بيا كه ديگر از دست خيالت هم گريزانم

بيا كه سخت تنهاييم

تاريخ پنجشنبه 15 مهر1389سـاعت 11:41 قبل از ظهر نويسنده بیتا پزشکی| |
i413141_11.gif (242×58)

ذهن آشفته ام ؛ بی قرار است ،

               بی قرار تو

                         ... آمدنت !

و چشمانم که تاب دلتنگیت را ندارند

          می بارند ..

حسودان

آرامشم را رندانه می ربایند

              تاب ندارند

                   تاب ِ لبخندت !

تاريخ پنجشنبه 15 مهر1389سـاعت 11:40 قبل از ظهر نويسنده بیتا پزشکی| |
i413141_11.gif (242×58)
م.ا.د.ر
تاج از فرق فلك برداشتن

جاودان آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو ره يافتن

هر نفس شهدي به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز

شب بتي چون ماه دربر داشتن

صبح، از بام جهان چون آفتاب

روي گيتي را منور داشتن

شامگه ، چون ماه رويا آفرين

ناز بر افلاك و اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلك

بال در بال كبوتر داشتن

حشمت و جاه سليمان يافتن

شوكت و فر سكندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زيستن

ملك هستي را مسخر داشتن

بر تو ارزاني كه ما را خوشتر است

لذت يك لحظه مادر داشتن

(فريدون مشيري)

تاريخ پنجشنبه 15 مهر1389سـاعت 11:37 قبل از ظهر نويسنده بیتا پزشکی| |
i413141_11.gif (242×58)
تاريخ سه شنبه 30 شهریور1389سـاعت 10:58 بعد از ظهر نويسنده بیتا پزشکی| |
i413141_11.gif (242×58)
Design:웃قالِبهایِ خانمی웃